2
که هي گم مي شويم ..
ناميرا
حال شعرمان بد است ادیب بیار
غزل خداحافظی ام لنگ است طبیب بیار
شاعر و شعر مرده هیچ نمی ارزد
تفنگ بیار و از ما شهید بیار
بانو ، مرد تو گریه از یادش رفت
بس که شب ها میان گریه خوابش رفت
مرد که گریه نمی کند !! یادت هست
این مرد بهار و خزان باغش رفت
مرد تو روبه پایان است کاری کن
شعر را کنار بگذار مرا یاری کن
نه حال من مرثیه نه حال توعاشقانه ای
بگذار بمیرم آنوقت ، هرآنچه خواهی کن
بانو، اگر فرقی هست میان تو و یابو
قلم تراش این شعر نمی شود چاقو
تو یک زن عادی و مرگ آوری
من ، مرد احمق عاصی و یارو
فلان تناسلی ات بیشتربه شعرمی خورد
وگرنه زندگی ما به درد شعرمی خورد ؟؟
مرد تو لنگ مرگش به هواست
آنوقت به جای تو، بر به شعرمی خورد
مردم ، کشتند مرا پیروان سعدی و نیما
بانو ، تو هم دست داری با این ها
لبخند این مرد مرده را ببین
حالا بنشین و یک مرثیه بنویس با ما
نامیرا
تصمیم خودت را گرفته ای
ماشه ی عشقت را کشیده
ای
حساب کارم را کرده
ای ،
با تیر تو می میرم ..
هر قدم که به سمت تو بر می دارم
از زندگی با تو
دور تر می شوم
در عوض اینها ..
بوی تنت را حس می کنم
و لرزه های دستان
تنهایت را
شمارش می کنم
دانه دانه عرق های پیشانی ات را
و نفس هایی که نیامده حبس می کنی
کاش چشمت را باز
کنی
کاش شمارش معکوست را
تا بی نهایت ادامه
دهی
اگر در خاطرت نیست
.. بگویمت
این منم .. من ... معشوقه ی تنهای تو
باز کن چشمت را
هیچکس اینجا نیست ،
اسلحه تو رقیب عشقی من
و من ...
رقیب عشق تو به من
غرق نفس های بی
شماره ی تو ام
می دوم .. می دوم
تا فاصله را کم کنم
آنقدر این آخر ها را فریاد می کشی
که دوستت دارم ها
را نمی شنوی
چیزی به صفر
نمانده
من هم مثل خدا
چشمم را می بندم
تا هیچکس جز تو نداند
نامیرا
.... .... .. ..
فیلم ترسناک فیلم خوابه
وحشت خیانت من
...... .... ... ....
هر چی تیک تاک کرده ساعت ، به درک
وقت بیداری سگ ها کی می خوابه ؟
... .... ...
یکی از ما سگ ولگرد سرابه
... ... ...
چشماتو بگیر ، خودتو به خواب بزن
کل دنیا شهر مرگه شهر مرده
..... ......
فواصل این شعر یا ترانه نامیرایی به دلایل نا معلومی از سوی شاعر آن حذف گردید.
دختر لر فریاد می زند :
جعفر !!
جعفر !!
پناهی ، می خواهد ..
ولی جعفر را
خود پناهی نیست ..
وقتی پناه در بند است ،
پناهنده را باید اعدام کرد ..
اعتراض دارد اما ،
قهرمان معدوم شعر که ..
به چه جرم .. ؟
فیلم می کنی مردم را .. ؟
نداری ها را
چوب تحقیر می کوبی بر سرشان .. ؟
سرباز ترحم انگیز شده جنگ را
قهرمان می کنی در قصه شهری .. ؟
چوب در کوره جهنم می ریزی .. ؟
دختران نو بلوغ را
اغفال می کنی به شورش ،
در آزادی .. ؟
نه شیر طلایی ،
نه پلنگ فلانی
و نه خرس نقره ای ..
پناهت نیست ... پناهی ..
تو هم باید قیصری می ساختی ،
تا به این حکم ،
فریاد اعتراض بر دارد ..
نه اینکه داور مچت را
به خطا بگیرد ..
انگارم در تله آفساید
آب منگولی ها گیر افتاده ای ..
عصر پاییزی که آخر ندارد ... نامیرا
بیا و به من تکیه کن ..
با همه پس لرزه هایم
از نگاه دیرینه ات ..
با آنکه شانه هایم
راه بعدی باد را نشان می دهد ..
به من تکیه کن ..
می دانم زانوانم نا امیدت می کنند
و مردمک چشمانم
تو را
یاد آور مردی تنها در باران است ..
با این همه ..
به من تکیه کن تا نامت را
از ابر های پاییزی پس بگیرم ..
نه از آن چهره در هم کشیده سیاه
نه از آن غرولندش
ترسی به دل نمی برم ..
می خواهم تکیه گاهت باشم
و چتر برایت باز کنم ..
ابر رعد می زند
و همین که
تمام چتر های دنیا را
می شکنم ..
گریان ُ نام تو را پسم می دهد
ببین چگونه ابر را باراندم
پس بیا و به من تکیه کن ..
نامیرا