سلام میرزا
زمان نامه های شکوه آمیز
بگذشت ...
سلام میرزا کوچک جنگلی
خان بی رعیت .. بزرگ جنگل ..
میرزا .. از بی عدالتی ... تا ... نان
درد جامعه ی بشری فزون یافت ..
میرزا .. چندی منتظرم نامه بیاید
بگوئید به فدائیان تازه برای آزادی وعدالت خواهی
نیاز دارید .. میرزا .. میرزا .. هر غروب
ترسانم که مباد این سرخین خورشید
سر بریده ی سردار ما باشد ..
چرا نامه نمی دهی از نگرانی شما
من جنگل شدم ..
ودر این جنگل ....
..
.
میرزا .. من گم شدم .
.. ... .. .... .. .. . ..... . .
این آخرین نامه ی مردی بود
که
در جنگل گم شد ...
چکیده ای ازشعر جعفر کسمائی
برای سردار جنگل
توده ابري رسيد بر كوهي
متصل شد به ابر انبوهي
چونكه از باد فتنه بر پا شد
سرو را پاسخي مهيّا شد
كاي تو شرمنده سالها از ما
از چه اين فتنه مي كني بر پا
گرچه بس شاخه را شكست آمد
تنه و ريشه را گسست آمد
ريشه در خاك تا از اين توده است
فتنه هايت هميشه بيهوده است
بگسلاني اگر تو بند از بند
رويد از هر بُني درختي چند
نسل ما چونكه بيشمار شود
جنگلي كوچك آشكار شود
جنگلي را كه جاي شيران است
جايگاه همه دليران است
گرچه باشد نخست كوچك و خرد
نتوان چون گذشته هيچ شمرد
جنگل كوچك ار نكو بيني
«كوچك جنگلي» در او بيني
كوچك جنگلي كه امّيد است
نام و يادش بزرگ و جاويد است
تو كه امروز صاحب نفسی
پيش جنگل حقير و در قفسي
سرو آزاده چون خموش افتاد
باد را نكته اي به گوش افتاد
كاين سخن از گذشته ها ياد است
حاصل سعي باد بر باد است
... ... ... .. .... ... . . . . . . .
با این غرور بلندت
در بقعه های سکوت بودن
همراه خوب من
آن شال سبز کبر را
بدرود بیفکن
و با تمامی وسعت انسانیت بگو
که ما باغی این
باغی چنان بزرگ و سبز
که دنیا
در زیر سایه اش
خواب هزار ساله ی خود را
خمیازه می کشد
در بقعه های خامش بودن
از جوار ضریح
چندی است
طنین ضربه ی برخاستن بزرگ ترا نمی شنوم
همراه خوب من
از پله های بلند غرورت
بگیر دست مرا
تا قلب شب بشکافیم
و با ردای سپیده
به رقص برخیزیم
همراه خوب من
با این غرور بلندت
در سرزمین یائسه ها
تو تمامی خود نرفته ای بر باد
اینک
به رزیش رگبار سرخ گونه ی خنجر
دست مرابگیر
تا از پل نگاه صادقانه ی مردم
به آفتاب
سفر کنیم
خسرو گلسرخي
. . .. . . ... .. . . . . . . .
تو به فکری که چندی نمانده به شب یلدا
اما من از شب بی انتهای دنیا
حرف می زنم ...
از پله ها که به غربت می روند
از این همسایه ی دیوار به دیوار
سکوت
مرگ
ترسم در خانه هامان آرامگاهشوند
این شب کی می شود آخر ...؟
تا به کی باید از یلدای دنیا حرف زنیم ..؟
دارم اما ..
همه چیز را از دست میدهم
زندگی را
هم رهان را
وشاید .. ایمانم را
نجاتم بده تا بوی مردار ندارم
ای زنده جان جاوید آزادی ...
شبه شکایت نامیرا
.... ..... ... .... .. ....... ......
ماجراها گرچه گوناگون
چند و چون و پيچ و خم دارد
ليک چون هر قصه را تا عمق بشکافي
مي توان ديدن که در هر حال
ريشه در زير شکم يا در شکم دارد
زندگي مي گويد اما...
مهدي اخوان ثالث
زمستان است ...
با چه تندی .. با چه تلخی
بی نگاهی .. آرام و سرد
وهر آنچه بر بتابی محکوم طغیانی
با چه تندی .. با چه تلخی
چون روانیست تو روانی با اشکت
که ماسیده بر رخ ...
با چه بارش .. با چه خواهش
در لا به لا ی کوچه های گرگ دیده ی پائیز ..
اگر چه هست هنوز دمی اما .. ستاند
زمستان هر چه پیداست ...
با چه نالیم .. با چه سوزیم
چون نه یاران که هیچ ... هیچ
این اشک ماسیده کی می شود آب
شقایق گفت وقت روئیدن کجاست .. کی ..؟
نامیرا زبان گیر به دهان که راند تو را
این شکار پائیز ...
شکار پائیز ... زمستان نیست
آنچه پیداست .. این هیچ هم نیست ..
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران، سرودش باد
جامه اش شولای عریانی است
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نو میدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی
که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردون سای
اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی است اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها، پاییز
مهدی اخوان ثالث
.... . . . . . .. .. . . . .
مرگ شاعرانهِ ، مرگ شاعر هاست
مرگ یک واژه پس از قرنی را
چه کسی باور کرد ...
مرگ شاعر شوخی ست
سوژه ی شعر جدید
مرگ شاعر هاست ...
.. ........ .. .
خواستم برای سالمرگ اخوان چیزی بکارم
خطی از ایشان بی انگارم اما ..
حالا که پاییز آمده از مرگ او باید گذشت .
این روز ها پاییز است و من آنقدر ذوق
دارم که ...
و ... خط مهر باشد به بعد ، حالا فقط
پاییز خوونشان باد . . .
نامیرا .. ... .. . .
فریاد
مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
ای
با شما هستم
این در ها را باز کنید
من به دنبال فضایی می گردم
لب بامی
سر کوهی دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم
آه
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من به فریاد همانند کسی
که نیازی به تنفس دارد
مشت می کوبد بر در
پنجه می ساید بر پنجره ها
محتاجم
من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته چند
چه کسی می آید با من فریاد کند ؟
فریدون مشیری
. ... .. . . .. .. . . . ...... . .. . . .
موج خیز
باور نداشتم که چنین وا گذاریم
در موج خیز حادثه تنها گذاریم
آمد بهار و عید گذشت و نخواستی
یک دم قدم به چشم گهرزا گذاریم
چون سبزه ی دمیده به صحرای دور دست
بختم نداده ره که به سر پا گذاریم
خونم خورند با همه گردنکشی کسان
گر در بساط غیر چو مینا گذاریم
هر کس نسیم وار زشاخم نصیب خواست
تا چند چون شکوفه به یغما گذاریم
عمری گذاشتی به دلم داغ غم بیا
تا داغ بوسه نیز به سیما گذاریم
با آن که هچو جام شکستیم در بزم تو
باور نداشتم که چنین وا گذاریم
سیمین بهبهانی
. ... .. . . .. .. . . . ...... . .. . . .
ندای از کی . . کجا
من که دارم فریاد از چه رو مانده ام خاموش
از چه رو می کوبم طبل بیداری و کوش
از چه رو مرا میلی به رفتن نیست
من که چاه بی دهانم این صدا از کیست
این صدا از کیست که می گوید بخوان
من از یاد رفته را می گوید بمان
تو گر آشنایی به جانم بدان
که رفتن چنین دارد و ماندن همان
.. ... .. .
. .. .
ما مدیونیم به آینده که با لبی خشکیده می بوسیم نهیف غنچه ای
ما مدیونیم به دیروز که با دستی سرد می کشیم بر رد پای رفته ای
اما کنون لحظه ی ماست
و تا دنیا دنیاست
این لحظه مدیون ماست . .
نامیرا
. ... .. . . .. .. . . . ...... . .. . . .
خاموش
در ساغر ما گل شرابی نشکفت
در این شب تیره ماهتابی نشکفت
گفتم به ستاره خانه صبح کجاست
افسوس که بر لبش جوابی نشکفت
فریدون مشیری
. ... .. . . .. .. . . . ...... . .. . . .
باز از نو
چگونه می توان سبز کرد از نو ..
باغبان لازم نیست .. گل خود رو همیشه افزون زیباست ..
چگونه می توان فریاد را .. نه به آهی که قه قاهی
تواند باز باز داردم زمرگ ..
از تو پرسم که می خندی .. از چه رو می خندی .. ؟
بگو بر من بگو باید چگونه سبز بود و سبزینگی را خنده کرد . ؟
بگو تا حرامی و رندی و نا محرم اینجا نیست
نگو که فرصت خنده نبوده نمی آید نیست
بگو بر من بگو که خواب یاران کوتاست
بگو سبز کردن در مرام ما فصل بیداریست
می آورم آب از دور ترین چشمه
و سوراخ خواهم کرد مشکم در راه
من قول می دهم که سبز خواهیم کرد باز ..
نامیرا
گر باز آمده ام آ مدنم بهر شماست
سال جدید میلادی مبارک . .سال نو . . خوش
خوش با یاد کودکان شاد . .. شاد از ندیدن گریه های
مادرشان برای جسم در خون غلتیده ی فرزند
نو رس . . . . . ساعت تپید سال نو پس داد و
انگار جشن . . . جشن کودکانه مرگ است
اگر جشن است .. چرا من دلم گرفت چرا قلب من
سخت تپید . .و کسی در دلم . . درد دل کرد
من خاموش .. خسته .. با نگاهی سرد می گویم
سال نو . .. . .. شاد و خوش . .. ؟؟؟؟؟؟؟؟
چه کودکانی که بی پدر شدند و
چه کودکان مادرشان آغوششان را
با دستان مرگ سرد کرد . .
چه کودکان بی حوصله
حتی مرگ مجالشان نداد
یتیم شوند . .راستش را بخواهی
ما بو کردیم دستانشان بوی خون
خودشان می داد.
این شب را چنان بی قرار . .منتظر
تا این طلوع بی افتخار خورشید
سر کردم تا مگر معجزه مرا بمی راند
از این شرم . . . . ... . ... . شرم
شرم . . . شرم کودکانه ای که سالهاست
زیادمان .. ... . ... ... . .. .رفت . .رفت
حالا هم بیست واندی از این کشتار می گذرد تا
آتش بسی چیزی لاشه های خونین را از یادمان ببرد
کربلا. عاشورا. قیام. خون و حسین قصه ی اساطیری
نیست .. ... . نه دلم بود چیزی بنویسم ونه دستم . . .
اما چه کنم ؟
خواهران،برادران!
اكنون شهيدان مرده اند، و ما مرده ها زنده هستيم،
شهيدان سخنشان را گفتند، و ما كرها مخاطبشان هستيم،
آن ها كه گستاخي آن را داشتند كه وقتي نمي توانند
زنده بمانند مرگ را انتخاب كنند، رفتند، و ما بي شرمان مانديم،
صدها سال است كه مانده ايم.وجا دارد كه دنيا بر ما بخندد
كه ما مظاهر ذلت و زبوني بر حسين و زينب مظاهر
حيات و عزت مي گرييم، و اين يك ستم ديگر تاريخ است
كه ما زبونان،عزادار و سوگوار آن عزيزان باشيم.
خدايا اين باز چه مظلوميتي بر خاندان حسين؟
اكنون شهيدان كارشان را به پايان رسانده اند،
و ما شب شام غريبان مي گيريم، و پايانش را اعلام مي كنيم.
و مي بيني چگونه در جامه ي گريستن بر حسين،
و عشق به حسين، با يزيد همدست و همداستانيم؟
او كه مي خواست اين داستان به پايان برسد.
چه هوشيارانه دگرگون كرده اند پيام حسين را
و ياران بزرگ و عزيز و جاويدش را،پيامي كه خطاب
به همه ي انسان هاست.
دکتر علی شریعتی
... . ..... . .. . . . . . . .... . ...
در سنگر
تو فاتحی
دستان تو
سرگرم ساختن سنگر
مشغول کاشتن بذر دوستی است
تو فاتحی
تو فاتحانه فردای سرخ و زرد
اعلام می کنی آغاز تولد خود را
با هزار آفتاب
در چین چهره ی اسارت شرق
ما
شکوفه ی دستان بی زوال تو را
آب می دهیم
خسرو گلسرخی
اگر مي بينيم پيرو علي و كسي كه براي علي اشك مي ريزد
و كسي كه محبت علي در قلبش موج مي زند
سرنوشتش و سرنوشت جامعه اش دردناك است.
معلوم است كه علي را نمي شناسد و تشيع را نمي فهمد
هرچند که ظاهرا شيعه باشد.....
درد علی...
درد علي دو گونه است: دردي كه از ضربه ي ابن ملجم
در فرق سرش احساس مي كند و درد ديگر دردي است
كه او را تنها در نيمه شب هاي خاموش به دل نخلستانهاي
اطراف مدينه كشانده...و به ناله درآورده است.
ما تنها بر دردي مي گرييم كه از ابن ملجم در فرقش
احساس مي كند اما اين درد علي نيست
دردي كه چنان روح بزرگي را به ناله آورده است تنهايي است
كه ما آن را نمي شناسيم بايد اين درد را بشناسيم نه آن درد را
كه علي درد شمشير را احساس نمي كند
و .... ما درد علي را احساس نمي كنيم.
دکتر علی شریعتی
افتاد
آن سان که برگ
آن اتفاق زرد
می افتد
افتاد
آن سان که مرگ
آن اتفاق سرد
می افتد
اما
او سبز بود و گرم که
افتاد
قیصر امین پور
قیصر همی از رفتن می گفت و
حالا یک سالی ست که رفته . . . ؟
با دست های بازیگوش و خمیر نان سنگگ پرنده ی
کوچکی درست می کردم, یک قناری که برایم بخواند.
یک بال قناری ام را درست کرده بودم,
پاها و چنگال های کوچک اش را چسپانده بودم,
لختک لختک تازه می خواستم بال دیگرش را
بسازم که ناگهان آوازی شنیدم, مشت ام وا شد,
پرنده ام روی دوپا ی نازکش خیزی برداشت,
بالی گرفت و پرک پرک پر زد و رفت.
حالا من مانده ام و یک بال و اوقات تلخ ...
محمد صالح اعلا
چو نعره ( نيست) زنم نيست مي رسد پاسخ
فلک چو کوه صدا مي کند نداي مرا...
مهدی اخوان ثالث
زنگینامه استاد اخوان ثالث و اشعار ایشان را جداگانه خواهم گذاشت.
در برابر وحشي ترين تازيانه ها ،
سكوت مردانه و غرور آميز مرد نبايد بشكند.
در برابر هيچ دردي،لب مرد به شكوه نبايد آلوده گردد.
من از ناليدن بيزارم.
سنگين ترين دردها و خشن ترين ضربه هاي آفرينش،
تنها مي توانند مرا به سكوت وادارند.
ناليدن، زاريدن، گله كردن، شكايت، بد است...
دکتر علی شریعتی