تبليغاتX
شاید باران ببارد . . .

1

آنقدر مزرعه را دوست بدار
 

تا حسودي بکنم ..

اين علف هرزه ها
 

بيش از من به تو محتاجند
 

جوي آبي که مرا
 

از تو و اين کشت جدا مي کند

سخت اشتباه مي کند

من از شرم تو آب ميشوم ..

من جان پناه گراز هاي ياغي ام

نترس به خاطر من کودتا نمي کنند

عزيزم آنقدر آدم حسابم نکردي
 

که به اين روز افتادم

 
مترسکي پير

با چند کلاغ روي شانه ام

و صداي تو که به من نشانه مي رود :

به درد هيچ نمي خوري ..

2


گاه که يادمان مي رود
 

سخت حالمان جا مي آيد

هي هست مي شويم ،

هي نيست ..


لعنت به آدرس خودمان

که هي گم مي شويم ..


ناميرا



+ نوشته شده در  Mon 19 Dec 2011ساعت 8:38 PM  توسط Mohsen  | 




حرف از شاید و باید نیست

باران نخواهد بارید


ابرها لوله هاشان بسته اند

و لمیده باد می خورند ،

سفر می کنند

می روند .. می آیند


و هیچ کس به فکر مردی که

بی باران

زندگی نمی تواند ، نیست


سرخورده و گیج و داغ

قدم می زنم زیر آفتاب

و با صدای لرزان عصبی

می شورم به یاٌسم

شاید باران ببارد ..




نامیرا

+ نوشته شده در  Mon 3 Oct 2011ساعت 1:38 PM  توسط Mohsen  | 


 

حال شعرمان بد است ادیب بیار

غزل خداحافظی ام لنگ است طبیب بیار

 

شاعر و شعر مرده هیچ نمی ارزد

تفنگ بیار و از ما شهید بیار

 

بانو ، مرد تو گریه از یادش رفت

بس که شب ها میان گریه خوابش رفت

 

مرد که گریه نمی کند !! یادت هست

این مرد بهار و خزان باغش رفت

 

مرد تو روبه پایان است کاری کن

شعر را کنار بگذار مرا یاری کن

 

نه حال من مرثیه نه حال توعاشقانه ای

بگذار بمیرم آنوقت ، هرآنچه خواهی کن

 

بانو، اگر فرقی هست میان تو و یابو

قلم تراش این شعر نمی شود چاقو

 

تو یک زن عادی و مرگ آوری

من ، مرد احمق عاصی و یارو

 

فلان تناسلی ات بیشتربه شعرمی خورد

وگرنه زندگی ما به درد شعرمی خورد ؟؟

 

مرد تو لنگ مرگش به هواست

آنوقت به جای تو، بر به شعرمی خورد

 

مردم ، کشتند مرا پیروان سعدی و نیما

بانو ، تو هم دست داری با این ها


لبخند این مرد مرده را ببین

حالا بنشین و یک مرثیه بنویس با ما



نامیرا


+ نوشته شده در  Sun 21 Aug 2011ساعت 4:13 PM  توسط Mohsen  | 



گرگ و میش غروب / خارجی / دشت لوت

تصمیم خودت را گرفته ای

ماشه ی عشقت را کشیده ای

حساب کارم را کرده ای ،

با تیر تو می میرم ..

هر قدم که به سمت تو بر می دارم

از زندگی با تو دور تر می شوم

در عوض اینها ..

بوی تنت را حس می کنم

و لرزه های دستان تنهایت را

شمارش می کنم

دانه دانه عرق های پیشانی ات را

و نفس هایی که نیامده حبس می کنی

کاش چشمت را باز کنی

کاش شمارش معکوست را

تا بی نهایت ادامه دهی

اگر در خاطرت نیست .. بگویمت

این منم .. من ... معشوقه ی تنهای تو

باز کن چشمت را

هیچکس اینجا نیست ،

اسلحه تو رقیب عشقی من

و من ...

رقیب عشق تو به من

غرق نفس های بی شماره ی تو ام

می دوم .. می دوم

تا فاصله را کم کنم

آنقدر این آخر ها را فریاد می کشی

که دوستت دارم ها را نمی شنوی

چیزی به صفر نمانده

من هم مثل خدا

چشمم را می بندم

تا هیچکس جز تو نداند

بر ما چه گذشت ..


نامیرا

برای .. ف.م



+ نوشته شده در  Wed 6 Jul 2011ساعت 3:27 AM  توسط Mohsen  | 

 
 
درون من 

هزار شیر خفته است ،

هزار شیر غران ،

هزار شیر ژیان ..

با این همه افسوس ،

یک شیر را بیدار نبود ..

که باید به خرداد می رسید فصل ،

تا بدانم بهار آمده است ..


درون من 

یک شیر ... بیدار است 

 

نامیرا



+ نوشته شده در  Wed 1 Jun 2011ساعت 5:57 AM  توسط Mohsen  | 

.... .... .. ..

فیلم ترسناک فیلم خوابه

وحشت خیانت من

......  .... ...  ....

هر چی تیک تاک کرده ساعت ، به درک

وقت بیداری سگ ها کی می خوابه ؟

... .... ...

یکی از ما سگ ولگرد سرابه

... ... ...

چشماتو بگیر ، خودتو به خواب بزن

کل دنیا شهر مرگه شهر مرده

..... ......

فواصل این شعر یا ترانه نامیرایی به دلایل نا معلومی از سوی شاعر آن حذف گردید.

+ نوشته شده در  Mon 18 Apr 2011ساعت 8:25 PM  توسط Mohsen  | 


مثل غزل کهنه روبروی منی

پیچیده ، پوسیده ، دوست داشتنی

حرف و نگاهت ختم لال بازیست

تو هم آخر با چمدان من عازم رفتنی


غسل با آب چشم ، این تن هلو را

باطل می کنی با آبغوره وضو را

اقامه بستی به نماز عشق اما

شکسته می کند سفر ، جادو را


تو هم از پیچ دین در گذری 

تو هم کفر مرا در می آوری

مثل خطبه های ظهر جمعه ای

پیرهن ندوخته ، آستین می آوری


ای دوست داشتنی ، همان قدر با منی

که شب های زنای دست با منی

میان خودمان یک بستر چاه می کنی

پرش کنید !! یا با خودی یا با منی


از چاه اول حرام زائیدی قنات را

در آمیختی شکر و نمک و نبات را

نه از عشقی ، نه دوست داشتنی

لختی فقط صید شدم لبات را


تو هیزی چشمان زیر چادری

من عازم جنوبم تو به سمت دیگری

با نام خدا از در به دیواری

یا فاحشه ای ، عاشقی یا دین داری



نامیرا

... .. .. ...

عزیزم نه که بگیرد دلت

که این شعر لعنتی برای توست

آرام صبحانه ات را بخور 

عسل را بمال روی نون توست



+ نوشته شده در  Sat 12 Feb 2011ساعت 4:37 PM  توسط Mohsen  | 


دختر لر فریاد می زند :

جعفر !!

جعفر !!

پناهی ، می خواهد ..

ولی جعفر را 

خود پناهی نیست ..

وقتی پناه در بند است ،

پناهنده را باید اعدام کرد ..


اعتراض دارد اما ،

قهرمان معدوم شعر که ..

به چه جرم .. ؟


فیلم می کنی مردم را .. ؟

نداری ها را

چوب تحقیر می کوبی بر سرشان .. ؟

سرباز ترحم انگیز شده جنگ را 

قهرمان می کنی در قصه شهری .. ؟

چوب در کوره جهنم می ریزی .. ؟

دختران نو بلوغ را 

اغفال می کنی به شورش ،

در آزادی .. ؟


نه شیر طلایی ،

نه پلنگ فلانی 

و نه خرس نقره ای ..

پناهت نیست ... پناهی ..

تو هم باید قیصری می ساختی ،

تا به این حکم ،

فریاد اعتراض بر دارد ..

نه اینکه داور مچت را 

به خطا بگیرد ..

انگارم در تله آفساید 

آب منگولی ها گیر افتاده ای ..


عصر پاییزی که آخر ندارد ... نامیرا

+ نوشته شده در  Wed 22 Dec 2010ساعت 2:17 AM  توسط Mohsen  | 

 

بیا و به من تکیه کن ..

با همه پس لرزه هایم

از نگاه دیرینه ات ..

با آنکه شانه هایم 

راه بعدی باد را نشان می دهد ..

به من تکیه کن ..

می دانم زانوانم نا امیدت می کنند

و مردمک چشمانم

 تو را

یاد آور مردی تنها در باران است ..

 

با این همه ..

به من تکیه کن تا نامت را

از ابر های پاییزی پس بگیرم ..

 

نه از آن چهره در هم کشیده سیاه

نه از آن غرولندش

ترسی به دل نمی برم ..

 

می خواهم تکیه گاهت باشم

و چتر برایت باز کنم ..

 

ابر رعد می زند

و همین که 

تمام چتر های دنیا را

می شکنم ..

گریان ُ نام تو را پسم می دهد

 

ببین چگونه ابر را باراندم

پس بیا و به من تکیه کن ..

 

نامیرا

 

 

+ نوشته شده در  Sat 27 Nov 2010ساعت 8:8 PM  توسط Mohsen  |